تبليغاتX
گل یخ -

گل یخ

دل من

 

دل من به اندازه ی برگهای درخت ترس توش هست

 

نگاه من به نهایت خودش رسیده

 

در سکوت خودم غرق شده بودم ... پشت دیوار بلند

 

زندگی کنار درختی نشسته ام با نگاهی که به نهایت

 

خود رسیده خیره به دور دستها شده ام تا شاید بخشی از گذشته

 

را ببینم اما چه حس غریبی داشتم حسی که هرگز درکش نکرده بودم

 

به ترسهایم فکر میکردم به برگهایی که تک تک از درخت

 

به زمین می افتادند ... اونها ترسهای من بودن

 

من به کجای زندگی رسیده ام پشت این دیوار بلند چه می کردم ؟

 

نگاهای من به نهایت خودش رسیده بود ...

 

من چه باید می کردم با ترسهایی که تک تک نمایان می شدند

 

من چه باید می کردم با نهایت نگاههایم ...

 

به انتهای بازی رسیده ام به جایی رسیده ام که فقط من بودم وترس وخدا

 

ترس من بخشی از زندگی من بود

 

برگهای درخت کنارم روی زمین پهن بودن ....

 

بازی خوبی بود .... بازی من وترس .....

 

گل یخ

دلم گرفته از زمین دلم گرفته از زمان

+نوشته شده در 87/09/21ساعت19lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |