تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

دل من

 

دل من به اندازه ی برگهای درخت ترس توش هست

 

نگاه من به نهایت خودش رسیده

 

در سکوت خودم غرق شده بودم ... پشت دیوار بلند

 

زندگی کنار درختی نشسته ام با نگاهی که به نهایت

 

خود رسیده خیره به دور دستها شده ام تا شاید بخشی از گذشته

 

را ببینم اما چه حس غریبی داشتم حسی که هرگز درکش نکرده بودم

 

به ترسهایم فکر میکردم به برگهایی که تک تک از درخت

 

به زمین می افتادند ... اونها ترسهای من بودن

 

من به کجای زندگی رسیده ام پشت این دیوار بلند چه می کردم ؟

 

نگاهای من به نهایت خودش رسیده بود ...

 

من چه باید می کردم با ترسهایی که تک تک نمایان می شدند

 

من چه باید می کردم با نهایت نگاههایم ...

 

به انتهای بازی رسیده ام به جایی رسیده ام که فقط من بودم وترس وخدا

 

ترس من بخشی از زندگی من بود

 

برگهای درخت کنارم روی زمین پهن بودن ....

 

بازی خوبی بود .... بازی من وترس .....

 

گل یخ

دلم گرفته از زمین دلم گرفته از زمان

+نوشته شده در 87/09/21ساعت19lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

گنجشک روح

 

درقاب این اینه ها خودرا نمی بینم .

 

چیزی به جز یک بهت بی معنانمی بینم

 

دنیابه زشتی های پلک فهم من خندید

 

شاید شبیه مردم دنیا نمی بینم

 

گنجشک روحم لا به لای شاخه ها یخ زد

 

نه ! سنگ هم دردست ادمها نمی بینم

 

تصویری ازتبعیض سرد چشمها اری

 

دراین دنیا ذره ای گرما نمی بینم

 

درمنطق این شبه ادمهای قلابی

 

جایی برای عشق هم حتی نمی بینم

 

گم شدصدایم درگلوی بادها مردم

 

درقاب این اینه ها خود رانمی بینم .

 

جاویدان باشید

 

+نوشته شده در 87/09/05ساعت6lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |