تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

اواز خوشبختی

 

در کوچه ی ما اوازی نیست  ستونهای نرده را پیچک اندیشه

 

فرو بلعیده ... در اسمان هم سیاهی بود هم ستاره ...

 

زمین هم من هستم وتو ....

 

سفر دیگری نیست به باغ به درود .... دیگر بیهوده ست ماند نمان

 

شب از شاخه نخواهد ریخت ...

 

بعد رفتنم به خواب شاید چهره ی دیگریا باغی دیگر ی را در خواب

 

ببینی بدرود ....

 

در کوچه ی ما اوازی نیست دیگر پیداهایم نا پیدا شد ....

 

اندیشه من جاده ی مرگ اندیشه تو رسیدن به دریچه ی روشن خدا

 

سیاهی شب " ستاره ها  و  بودن من وتو افسانه نبود

 

اما دیگر بودنمان خاطره شد ...

 

سیاهی شب رویای بی اغاز نبود ... اسمان پر از ستاره های غمگین است

 

حتی انها هم از رفتنم غمگینند بدرود ای ستاره ها

 

رشته ی ما گسست " شکست " پیوند سنگی ما شکست

 

پر هایم اوج پریدن گرفت ... من به جاده ی مرگ نزدیکم

 

اما تو را میبینم که هر چه میگذرد به دریچه ی روشن خدا

 

نزدیک میشوی ....

 

برای من مرگ امد برای تو پرنده ی خوشبختی ....

 

دیگر نگران نیستم از رفتنم خوشحالم ....

 

برای رسیدن تو به دریچه ی روشن خدا خوشحالم

 

من پیش میروم و میدانم که چشم خدا هم از رفتنم تر میشود

 

دیگر در کوچه ما اوازی نیست ... بالهای پروازم اوج پریدن گرفت

 

زمین واسمان رو به تو میسپارم .... کوچه ی بی اواز را به تو می سپارم

 

تا در ان سوی جاده ها صدای اواز خوشبختی را بشنوم

 

از بودنت خوشحالم ... امید دارم که روزی صدای اواز خوشبختی را

 

در انسوی جا ده ها بشنوم ....

 

به امید بهترین روزها برای همه .... گل یخ

 

جاویدان باشید ....

 

تنهای تنهام .............

+نوشته شده در 87/07/30ساعت22lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

برگ پا ییزی

حال زیاد خوبی نداشتم احساس سرمازدگی

یاشاید هم پیری می کردم . خوب می دانستم

اگه بمیرم جای من برگ تازه ای زاییده می شود

فقط منتظر یک باد تند یابرفی بودم که به زندگی ام

خاتمه دهد . هر روز شکسته تراز قبل می شدم

تا اینکه بالاخره ان رگبار وزید وشلاقش را

محکم نه تنها برتنه درخت " بلکه بر برگها نیز می زد

چشمانم رابستم وباوداعی تلخ از شاخه جدا شدم .

می دانستم تا به پایین برسم دیگر نخواهم بود .

لختی ازافتادنم گذشت . تمام بدنم درد می کرد

چشم که باز کردم فهمیدم زنـــــــــــده ام .....

حتی قدرت نداشتم مانند دیگربرگها میان چمن یا یکی

از نیمکتهای پارک بخزم . سرجایم ماندم و چشم

دوختم به عابران . پیرمردها دسته ای به پارک

می امدند و می رفتند . درمیان این همه دیدنها

ناگهان چشمم به دختری افتاد که از دور می امد

با شاخه گلی در دستش که هرلحظه نزدیکتر می شد

برگی از گل نیز جدا می کرد . تا به نزدیک من رسید

برگها را به روی من ریخت وارام ارام دور شد .

من مدفون شدم زیر چتری از گل سرخ....

 

مدفون شدم زیر چتری از گل سرخ 

+نوشته شده در 87/07/13ساعت20lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |