تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

برگ پا ییزی

حال زیاد خوبی نداشتم احساس سرمازدگی

یاشاید هم پیری می کردم . خوب می دانستم

اگه بمیرم جای من برگ تازه ای زاییده می شود

فقط منتظر یک باد تند یابرفی بودم که به زندگی ام

خاتمه دهد . هر روز شکسته تراز قبل می شدم

تا اینکه بالاخره ان رگبار وزید وشلاقش را

محکم نه تنها برتنه درخت " بلکه بر برگها نیز می زد

چشمانم رابستم وباوداعی تلخ از شاخه جدا شدم .

می دانستم تا به پایین برسم دیگر نخواهم بود .

لختی ازافتادنم گذشت . تمام بدنم درد می کرد

چشم که باز کردم فهمیدم زنـــــــــــده ام .....

حتی قدرت نداشتم مانند دیگربرگها میان چمن یا یکی

از نیمکتهای پارک بخزم . سرجایم ماندم و چشم

دوختم به عابران . پیرمردها دسته ای به پارک

می امدند و می رفتند . درمیان این همه دیدنها

ناگهان چشمم به دختری افتاد که از دور می امد

با شاخه گلی در دستش که هرلحظه نزدیکتر می شد

برگی از گل نیز جدا می کرد . تا به نزدیک من رسید

برگها را به روی من ریخت وارام ارام دور شد .

من مدفون شدم زیر چتری از گل سرخ....

 

+نوشته شده در 86/05/30ساعت21lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

پرواز

 

می خواهم پروازکنم به انجا که همگان عشق را

 

به معنای حقیقی اش باور کرده اند وستایش می کنم

 

انهایی را که دراین دنیای پراز دام می گویند

 

عشق مانیازمند رهایی ست نه تصاحب وووو

 

می خواهم پرواز کنم تا جایی که اسمان

 

تمام شود ودنیای دیگری اغاز شود .

 

به انها بگویم من ازدنیای بی مهری ها

 

امده ام به دنیای شما و می ستایم شمارا که

 

برای یکدیگر ما منی هستید ویاوری .....

 

پرواز می کنم تا به خانه ای رسم که نور

 

دلچسبش گرمی بخش دلم باشد وووو

 

وپـــــــــــــــــــــــــرواز می کنم وباز

 

هم پــــــــــــــــــــــرواز می کنم تا به جایی

 

رسم که فقط حقیقت و یکرنگی و ووو

 

سوغات انجا باشد ....

 

گل یخ همیشه عاشق

 

+نوشته شده در 86/05/05ساعت7lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |