تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

پایان

 

از بارش مداوم باران دلم گرفت

از حال وروز فصل زمستان دلم گرفت

ازخش خش عبور در این فصل بی کسی

وقتی شکست برگ درختان دلم گرفت

بغضی غریب دردل من ریشه کرد و بعد

ازقارقار شوم کلاغان دلــــــــــــم گرفت

ادم بهشت را به بهای کمی فروخـــــــــت

ازاین هبوط ساده انسان دلـــــــــــم گرفت

فهمیده اند رشته عمرم به دست توســـــت

وقتی که درنبودت اینسان دلم گرفــــــت

بربرگ برگ دفتر شعــــــــــرم به نا گهان

دستی نوشت واژه پـــــــــــــــــــا یـــــــــا ن

دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــم گرفـــــــــــــــت

 

 

 

+نوشته شده در 85/11/26ساعت21lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

به نام خالق یکتا

چه گذشت برمن ؟ چه گذشت برمن ؟

تنها به تماشای چه بودم ؟ دراین باغ زمان

تنهانشدم که به تماشابنشینم .

تنها نشدم که همزبانم سنگ شود " هم نشینم

درخت شود . چه گذشت برمن " من دراین باغ زمان

درپی پایان تاریکی بودم نه به دنبال سنگ و درخت

من به دنبال دریاچه حقیقت بودم نه به دنبال تنهایی

که دران به تماشا بنشینم ......

نمی دانم چرا دراین راه دراز پایان تاریکی

را نمی بینم  . . من دراین تنهایی به تماشای چه بودم

دیدن هرچه که هست درتاریکی مثل دیدن خوابی ست

که دراتش باشی . چه گذشت بر من ؟

ناگهان ندایی ازخورشید امد که : روشنی نزدیک است .

تودراین باغ زمان همه چیز را خوب دیدی ولمس

کردی دیگر همزبانت سنگ نیست " درخت نیست

تو به دریاچه حقیقت نزدیک شدی زندگی از ان

توست . تودیگر می توانی قدر زمین و اسمان را

بدانی . چرا که با تنهایی که داشتی شیطان را

از خود راندی . پایان تاریکی تو برابر با پیروزی

توست . پیروزی بر علیه هر انچه برتو گذشت ....

بر من چه گذشت ؟ چه گذشت ............ گل یخ

 

سلام دوستان امیدوارم از اپ این هفته خوشتون

اومده باشه . راستی محرم امسال چه کردید ...

گذشت اما یه طوری بود یعنی هرسال داره تغییر

می کنه .

امیدوارم همیشه دلاتون صاف و پاک باشه .

مثل همیشه منتظر حضور گرمتون هستم .

 

+نوشته شده در 85/11/13ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

بنام مهر افرین مهر گستر

امشب اشک می ریزم تابار تنهایی را

ازدوش خود بردارم . امشب اشک می ریزم

تا تواشکهام خاطراتمو ببینم .

امشب اشک می ریزم تا خیابونهای دلم

پرازاشک من بشند .

امشب اشکهایم جای باران می بارند

پهنای صورتم ازاشکهام پرشده ...

دل اسمونم گرفته نباید براو خورده گرفت

چراکه اسمونم دلش می گیره واشکهاش

سرازیر می شه . احساسم مرده می نویسم

تا شاید احساس خفته ام بیدارشه نامه ای به خدا

می نویسم ازش می خوام دوست داشتنو یادم بده

صداقت و یادم بده ....

امشب اشک میریزم وبرای خدا می نویسم

که تابار تنهایی وازدوشم برداره می نویسم

که خدا جون دل من گرفته ازاین همه غم

دل من گرفته ازاین همه اشک ..............

دلم برای خاطراتم تنگ شده اشک می ریزم تا

اونهاروببینم ......

 

 

 

+نوشته شده در 85/11/06ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |