تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

 ساز من ..... ساز من

ساز من زا نوي غم بقل گرفت وقتي تو رفتي ...

 

ساز من گوله گوله اشك ريخت وقتي جاي خا لي تو رو ديد...

 

ساز من وقتي تو نيستي تنهاست ...

 

ساز من تورو مي خواد فقط تورو هر جاي دنيا كه باشي...

 

ساز من دلش صداي تورو مي خواد ... وقتي با چشمات نگا هم مي كني...

 

وقتي با دستا ت لمسم مي كني ... نوازشي شير يني برام...

 

ساز من زا نوي غم بقل گرفت ... ساز من زا نوي غم بقل گرفت ...

 

وقتي خوا ب تورو ديد ... ســـــــــــــــاز من فقط تو رو مي خواد...

 

بيــــــــــــــا و به ا نتظار پا يا ن بده ...

 

 

ساز من فقط تو رو مي خواد

 

ساز من فقط تو رو مي خواد

 

 دوستاي خوبم سلام اره منم همون گل يخ هميشگي ...

 

دلم براي همتون تنگ شده بود تا با لا خره يك هفته شد و من

 

اپ كردم  ... مثل هميشه منتظر قدمهاي سبزتون هستم...

 

ميدونيد خيلي دلم گرفته از همه چي ... چند روزيه اينطوري

 

شدم اما وقتي با شما هستم همه رو پشت ديوار باغ گل يخ

 

ميذارم اما بگم هميشه متنام در مورد خودم نيست از دل شكسته

 

اطرافيان مينويسم براي اينكه دركشون كنم يا حتي اگه بتونم

 

كمكشون كنم من هميشه تو سختترين شرايط اميدوار بودم...

 

ديگه سرتونو درد نيارم پس تا بعد عزيزان...

 

 فــــــــــــــــــــــــداي همــــــــــــــــــــــتو ن

 

 

گـــــــــــــــــــــــــــــل  يــــــــــــــــــــــــــخ

+نوشته شده در 85/03/26ساعت3lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

انتظار  مرگ ...

 

چهره ای در اب نقره گون به مرگ می خندد .

 

میان دولحظه پوچ دررفت وامدم . کنار قبر انتظار می کشم .

 

درهوای دوگانگی مرگ وتولد تازگی چهره ها پژمرد .

 

میدانی هر لحظه بیکرانی را زمزمه می کنم . و سایه وار بر لب روشنی

 

میروم در رفت وامدم . اورا دیدم که سایه اش در زیر و بمها ناپدید است .

 

درکنار قبر درختی جان گرفته بود . مرگ را به سبزی تولد در دنیایی

 

دیگر تجسم کردم . در کنار قبر به جنون رسیدم او با لا رفت و به خدا

 

رسید . « در کنار قبر انتظار می کشم » تنهایی من تا دشت رفت .

 

« اری نگین ارامش من در قبر خفته است .» نفرین به زندگی که

 

تماشاچی تنهایی من شد . نفرین به او که جدایی را بین ما حاکم کرد .

 

ولی سخت در اشتباه است . من کنار قبر انتظار می کشم ....

 

نیلوفرها روییدن ... اقاقی ها باز شدند ومن همچنان در انتظارم .............

 

 

شهر خاموش دلم رو توروشن کن             قلب شکسته دلم رو تو بند بزن

 

دست یـــــــــــــــخ من و تو بگیر              تنها یــــــــــــی من و تو پر کن

 

عشق کهنـــــــــه من و تو تازه کن              روح خســــــــته مو تــو شاد کن

 

چرا که شاید بهانـــــــــــــــه ای باشه برای اینکه تو

 

                                                  فـــــــــــــــــــــرا مـــــــــوشم نکــــــنی !

 

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــو شــــــــــــم نکنی !

 

 

 

دوستای خوبم از همتو ن تشکر می کنم که منو تنها نمی گذارید ...

 

به امید دیدار ای عزیزان... « باران رهــــــــا »

 

 

+نوشته شده در 85/03/19ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

تولد

 

 

ای کاش شمع می توانست به جای اب جمع شود .

 

قشنگترین تولد شاید شب اغازین بی دغدغه ماندن در گهواره است.

 

چراکه بعد از ان سوختن وشریک شدن با اشک چون  فواره است و اخرش

 

ارزوی رسیدن به نقطه ای که دران سوی سیاره است . گمان می کنم کسی

 

هرگزتولد خود را نخواهد دید زیبا ترین تولد ها تنها انها یست که در رویا

 

برای کسی می گیریم یا کسی برایمان می گیرد . و من تمام ابان را که نامش

 

هم ساکنان مقدس ان پاک است برایت در جایی دور پشت پنجره هایی که

 

بوته های خار گل سیب داده اند را با 2 گل سرخ و شب بو که در استانه

 

رسیدن به هم هستند و با شمعی که به جای من وتو اب می شود تولد خواهم

 

گرفت …..

 

 

 

                          با تقدیم یه اسمون ستاره

 

                         که از یه قلب بی قرار میباره

 

 فقط می خوام بگم به یادتم من                     وگرنه پاییز وبهارنداره

 

                       

                              بی تو از نسل بارانم !!!!!

 

 

+نوشته شده در 85/03/11ساعت21lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

               ساحل

 

تنها روی ساحل قدم می زنم

 

لبریز از غرور وتهاجم درشبی تاریک

 

درهمان شبی که ابر پر میزد

 

رعد می غرید وکوه می لرزید

 

تنها روی ساحل قدم می زنم

 

وبه ان شب طوفانی می اندیشم

 

به ان لحظه می اندیشم که باوجود طوفان

 

نشاط درزندگی ام موج میزد ونمی غلتید زنجیر

 

طوفان بر نشاطم...

 

به گمشده هایم می اندیشم به تصویری که

 

دیگر فقط درخوابهایم می بینم می اندیشم...

 

قدم می زنم وباغرور خطاب به دریا می گویم: دنیا برایم

 

به ته نرسیده ومن هنوز کودکم...

 

به دریا می گویم : رویایم پرپر شد امادرهمه شبهای

 

تنهایی غرور و امید با من هستند ومی دانم که

 

در این تاریکی نوری بیرنگ و سبک بر من فرود خواهد

 

امد پس تنها روی ساحل قدم خواهم زد.....

 

 

+نوشته شده در 85/03/05ساعت20lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |