تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

               خوابها یی که دیدم به حقیقت پیو ست....

 

چشممان بود به اینه و اینه شکست

 

گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است

 

ادم از تلخی این تجربه ها می فهمدکه به زیبایی اینه نباید

 

دل بست . ناگزیرم که به این فاجعه اقرار کنم خوابهایی که

 

ندیدم به حقیقت پیوست .

 

کاری از دستدل سوخته ام ساخته نیست .قسمتم دربه دری

 

بود همین است که هست . دردلم هر چه دروپنجره دیدم بستم.

 

راه را برهمه چیزو همه کس باید بست .چمدان بستم وعازم

 

خلوت شده ام .غزل وخلوت وسیگار....

 

خدایی هم هست . واما...

 

از کنار هم می گذریم بدون هیچ نگاه ! بی تفاوت در برابر لحظه

 

بی رنگ دربرابر هم ... ازکنار هم میگذریم بدون حتی ذره ای

 

حرف قلبهایمان سرد است ودستهایمان نیز...

 

از کنار هم میگذریم نه مثل امروز بی روح سرد وخشن !

 

به جنگ تن به تن با گذشته ها می رویم و باز از کنار هم

 

خواهیم گذشت....

 

باز بر خاک دلت کوی نیاز اورده ام..... دوستای گلم دلم خیلی

 

گرفته  به اندازه یه دنیا .............................

+نوشته شده در 85/02/30ساعت4lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

                          تقويم روزها

 

تقويم روزها به هم خورده وگم است

 

بي تو چه فرق مي كند امروزچندم است

 

حالا به حرفهاي دلم گوش مي دهي

 

سايه كه سالهاست بدون تو گم است

 

ديگر دلم پس ازتوبه دريا نمي زند

 

اينجا كه چشمهاي همه بدون تلاطم است

 

مجنون شده "خل شده "اينها همه پچ پچ هاي مردم است همه نجواهاي

 

مردم است . ديگر ميان كوچه به سمتت نمي دوم شايد قبول كرده ام

 

كه اينها همه توهم است اري توهم

 

                   

                      عزيز دل تنها....................؟

 

                                  

 

 

 

            شمع ره كردم جواني را   كه جويم زندگاني را

 

             نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را         از استاد شهريار

        

البته تيكه اخر  اميدوارم خوشتان اومده باشه بازهم نظر يادتون نره دوستانخوبم...........

 

+نوشته شده در 85/02/21ساعت21lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

اخرین شیون

 

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

 

تیغ بر گردن من بود نمی دانستم

 

گفتم ازسوزش عشق است اگر می میرم

 

خنجری در تن من بود نمی دانستم

 

ساقی ام قاتل من بود نمی فهمیدم

 

میکده مدفن من بود نمی دانستم

 

انچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد اخرین شیون من بود نمی دانستم

 

تا نمردم بگذاری که فریاد  کنم

 

دوستم هم دشمن من بود نمی دانستم

 

از همان خنده که معنای عطوفت می داد

 

نیتش گشتن من بود نمی دانستم انچه من بارقه ی عاطفه پنداشتمش

 

اتش خرمن بود نمی دانستم

 

لحظه ی وصل من و دوست خدا میداند        وقت جان کندن من بود نمی دانستم

+نوشته شده در 85/02/14ساعت19lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

 

 

                       مرداب فراموشی

 

داشتم از مرز خوابم می گذشتم . سایه اورا دیدم درکنار

 

رویا هایم لمیده بود . درهمان حوالی نیلوفری روییده بود.

 

داشتم در خواب سفری میکردم .

 

داشتم به مرداب فراموشی می رسیدم یک لحظه گذشت .

 

به خود امدم درخواب من کجا ؟ فراموشی کجا ؟

 

خواب من الوده شد از مرداب فراموشی ...دیگر درخوابم سایه اورا

 

نمی بینم . دیگر اثری از نیلوفر زیبا نیست.

 

دیگر جویباری نیست که حتی تصویرش را در اب ببینم .

 

من کجا ؟ مرداب فراموشی کجا ؟

 

بازهم از مرزخواب خواهم گذشت اما دیگر نه اینگونه تلخ و سرد .

 

دیگر درخوابهایم با عشق هم صدا و همراه خواهم شد....

 

 

به امید روزی که همه درباغ نیلوفر از خواب

 

 

تلخ وسرد بیدار شیم... به مهربونی فکرکنیم

 

 

به عشق به زندگی پس به امید اون روزعزیزان..............

+نوشته شده در 85/02/08ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

نا مه ای به دوستان

 

دوستای خوبم ممنون از لطف همه شما که با نظراتون من وتشویق

 

به نوشتن کردید راستش خیلی وقت بود که دست به قلم نبرده بودم

 

وخوشحالم که باشما هستم و سعی دارم حقایق زندگی وبه گونه ای

 

بیان کنم البته به زبان خودم دوست دارم ازدلها بگم از خوبیها وبدیها

 

ازادما از عشقها خلاصه هر چی که به ادمها مربوط می شه...

 

امیدوارم شما هم کمکم کنید تا بهتر از ادمها بگم ... بازهم مرسی که

 

نوشته های من وتحمل می کنید راستی اگر ایرادی داشتم بهم بگید ...

 

به امید روزهای خوش برای هممون............................ مرجان ا

+نوشته شده در 85/02/08ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

                   یادت هست ان شب....

 

یادت هست ان شب خنده هایمان تا به اوج بود یادت هست که ان شب

 

دست در دست یکدیگر داده بودیم . یادت هست ان شب که ستارگان

 

به دور ماه حلقه زدند .

 

یادت هست ان شب به چشم های هم خیره شده بودیم . یادت هست

 

ان شب تنها ما بودیم وخاطرات ما .یادت هست ان شب که به هم سلامی

 

دوباره دادیم . یادت هست ان شب من وتو ما شدیم .یادت هست ان شب

 

گفتیم هرگز ازوداع نخواهیم گفت : اری هرگز وداع میهمان دلهایمان نخواهد

 

شدویادمان خواهد ماند ما برای هم زنده ایم وبرای هم خواهیم مرد حتی

 

تا همیشه حتی تا مرگ وبرای هم...........

 

                       یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

                       طلب عشق زهر بی سر وپایی نکنیم

 

 

 

 

+نوشته شده در 85/02/01ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

تو ومن توان ان را یافتیم تاباخودوفاداربمانیم . مااموختیم که راهی جز

 

برپایی نیست . مااموختیم بانبود نور چون همیشه زندگی مان را بانور

 

دلمان روشن سازیم .

 

اموختیم اگر می خواهیم برای هم باشیم انسان ازادی باشیم وعشق را

 

دراسارت خودمان نگیریم . اموخته ایم از غم وشادی خود سخن ساز

 

کنیم وبه خاطر داشته باشیم گاهی سکوت سرشار از سخنان ناگفته است....   

 

 

                           تو چهار دیواری عشق

  

                           زیر سقفی از صداقت.............

+نوشته شده در 85/02/01ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |