تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

              حرفها  دارم....

 

حرفها دارم ازباد که چرا خاموش است "از ابر که چرا ناارام است" از دریا که

 

چرا بی موج است "از سنگ که چرا سخت است .از زمان که چرا در حرکت

 

است... اری حرفها دارم از زبان که چرا تلخ است "از دل که چرا سنگ است

 

ازدستها که چرا بی مهرند " از خواب ها که چرا کوتاهند ...

 

حرفها خواهم زد که همگان بشنوند که دنیای بشریت اینک چگونه است .

 

خواهم گفت که بشریت به دنبال زند گی می دونددریک بیابان بی انتها...

 

اری من حرفها دارم وخواهم گفت ریشه نگاهم در تارو پودزندگی درحال

 

سوختن است... حرفها دارم از اینکه زندگی ام در گل ولای است ورویا هایم

 

را زیر خاک مدفون کرده ام . اما باز هم حرفها دارم برای گفتن اما برای شنیدن

 

کسی را ندارم.....

+نوشته شده در 85/01/25ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

درها را خواهم گشود ازکنارزمان خواهم گذشت

 

پشت باغ گل یاس خواهم رفت به کوچه تاریکی خواهم رسید

 

وبه جای همه ناامیدان خواهم گریست وشکایت خواهم کرد

 

اززمین تاریک دوست داشتنی وبه خدایی که در این نزدیکی است

 

خواهم گفت : هرکجا هستم باشم اما اشک  خواهم ریخت...

 

دیر زمانی است که دراین ابا دی خنده ای نمایان نیست...

 

درها را خواهم گشود وخواهم رفت از کنار دریاها هم پای رقص باد

 

خواهم شد وخواهم رفت به دوردستها .

 

بدان جا که سنگ با سنگ /سایه با سایه/ غروب با طلوع وعشق با عشق

 

پیوند خورده اند. همان جایی که دریا بی حرف /دشت ارام واسمان پر

 

ستاره است خواهم نشست وبه خدای خود خواهم گفت که خیال تنهایی

 

ندارم ...درها را خواهم گشود  ... از کنار زمان خواهم گذشت.......

+نوشته شده در 85/01/25ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

قاصدک        

 

من در این تاریکی چشم خود را به لب قاصدکی دوخته ام

 

من در این ضلمت میل زیادی به شنیدن دارم.

 

دوست دارم سخن قا صدک تنها را گوش کنم قاصدک می گوید :

 

خبری از تو برا یم دارد او تورا در کنار گل مریم دیده وبرای دل من

 

بوی دل اویز اورده . مژ ده ام می دهد ای دوست که خواهد امد

 

من در این تاریکی منتضرم تا بیایی وار این پس با شکوفایی گل ها ی

 

بهاری صبر خواهم کرد.

+نوشته شده در 85/01/18ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

بگو ای قلم

 بگو از جدایی ها بگو از در د ها و تنهایی ها بگو بگو که چگونه باید در روزهای خوش نیز تنها بود و به

خاطر تنهایی گریست . بگو حتی د رمیان هزاران نفر باز هم تنهایی! بگو ای قلم: بگو که تو بهترین یارو

 هم دم مونس تنهایی هستی! بگو که چگونه باید دردهارا بدون هیچ یاری تحمل کرد اه چگونه! دوست

 دارم حتی یک بار هم که شده باهم بودن را مزه مزه کنم. اه چقدر من شور بختم که باید یعد از این همه

 تنهایی باز هم فرسنگها راه با هم فاصله داشته باشیم.

+نوشته شده در 85/01/18ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

+نوشته شده در 85/01/11ساعت21lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

مسافر شهر غریب

 

دور خواهم شد ازاین شهر غریب . همچنان خواهم رفت ...

 

خواهم رفت بدان جا که سایه زندگی تا ابدیت جاریست.  خواهم رفت وگره خواهم زد

 

چشمان را با خورشید / دل هارا باعشق / سایه هارا با ا ب...

 

این جا ادمی تنها ست. کسی سراغش نمی اید که بگوید چه اندازه تنهایی اش بزرگ است.

 

من همیشه در سفرم اینک از این خاک غریب دورخواهم شد.

 

خواهم دوید پی نوری / پی عشقی / پی ابی . شاید این ا ب روا ن حر فی بزند می دانم که

 

درونش تنها ست.

 

شاید این نور تصویری ا ز زندگی برا یم داشته باشد.

 

شاید ا ین عشق ا ز ا ن من باشد.  زندگی مانند شعری ست که عقل وقلب وزن وقا فیه

 

ان هستند. 

 

من ا ز ا ین خاک غریب خواهم رفت  وعبور خواهم کرد ا ز پرده های قدیمی . ا ز     

 

گذشته های بی عشق وقا نونها را خوهم شکست.  در مسیر سفر خود کوله تجر به را پر خواهم

 

کرد ونشان خواهم داد که من مسا فری ا ز خاک غریبم.

 

سال ها گذشت و من به مقصد رسیدم و انجا به همگا ن گفتم من مسا فر تنها یی هستم که ا ز

 

سیا حت د نیا ی ا طرا ف امده ام.  اری من ا ز د نیای بی مهر ی ها امده ام .

 

مرا بپذ یرید . صدای همهمه می اید . انها می گفتند وسیع باش و سربز یر.  محکم با ش و

 

ا ستوا ر . دلم قرا ر گر فت / د ری به رویم با ز شد .  ا ین جا ست سمت حیا ت.

 

دیگر خواب رهایی را نمی بینم چون در حقیقت دیدم.

 

من واژه َ زندگی را اموختم ونقطه شروع این جا نقطه پا یا ن خیا با ن غربت است.

 

ا ری من مسافر شهر غریبم که در ا ین جا پی نور وعشق و حقیقت .....  ا مده ا م.

 

 

سال ها بی بو دنت بودم       تن به ا ین بیهو ده فر سودم

 

جمع ا ین مطلب زدم من زندگا نی شد.

+نوشته شده در 85/01/11ساعت12lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

دریای  بی مهر

 

تنها روی ساحل قدمی برمیداشت. با هر قدم او نقش خطر پر رنگتر

 

می شد.  بادهم سرگردان بود. امواج دریا هم بی امان درتلاطم بود.

 

در شبی تاریک که کسی /کسی را نمی دید ازره نزدیک .

 

روی سنگی که در ان حوالی بود نشست.

 

باد وباران هردوبه هم می کوبیدند. نشسته بوددران تاریکی اما خاموش

 

ومرور می کرد قصه یک شب طوفانی را.روی ساحل نقش پایی نیست

 

از دشمن . دران شب تاریکی دریا بود که به او خنجر زدوبه اواموخت

 

که غمی بزرگ وپراز وهم رابایدم حمل کند.

 

تنها روی ساحل قدمی خواهد زد. قدمی خواهد زد.

 

               

+نوشته شده در 85/01/11ساعت12lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

همه می پرسند چیست درزمزمه ی مبهم اب

چیست در همهمه ی دلکش برگ

چیست در بازی ان ابر سپید

روی این ابی ارام بلند که تورا می برد تا این گونه به عمق خیا ل

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت ما ت ومبهوت بدان می نگری

نه به ابر/ نه به اب / نه به برگ

نه به این ابی ارام بلند

نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سهر

رقص عطر گل یخ را با باد

بغض پاییزهستی را در گندمزار

گردش رنگ وطراوت را گونه گل / همه را می شنوم/می بینم

من به این جمله نم اندی شم             به تومی اندیشم

تو بمان تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش....

                                                       

+نوشته شده در 85/01/10ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

من درعشق ارامشی می خواستم تاجسم وروحم راتسکین دهد

واعصابم رابرای ادامه کاروتحمل زندگی اماده کند.

اما اودرعشق تسکین ودرعین حال هیجان والتهاب می خواست تازندگی اش

راازرکودوملال بیرون اورد وبه ان شکوه وجلال بخشد .

بنابراین انچه ممکن بود دلهای ماراخیلی به هم نزدیک کند انهاراازهم ساخت.

حتی دورتر از هنگامی که باهم اشنا بودیم....

همگان ازدوایر دنیا امده ایم / تقسیم تبسم/ تقسیم فانوس وترانه و

                                                                              تقسیم عشق.

+نوشته شده در 85/01/10ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

        من و تو           

من اسیرم تورهایی

من کویرم تو دریایی

من زمینم تو هوایی

من عاشقم تو جدایی

من اشنا م توغریبه

من پر دردم تو پر خنده

من غرق در غصه تو غرق درشادی

من چشم انتظارم تودر گریزی

من بی تو تنهام تو بی من شادی

من بایاد تو شادم اما توخوابی

اما میدونم یه روز میایی  ...

+نوشته شده در 85/01/10ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

                                    مرده زنده خواب وبیدار نمی فهمه

کسی تنهایی از من نمی دزده

                                     حرف مرا درودیوار نمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

                                        قلب امروزی من خالی تراز دیروز....

+نوشته شده در 85/01/10ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

غمت  در نهانخانه  دل نشیند.

                                                                                  

سکوت سرشار از ناگفته هاست.

                                                                            

هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دیگر.

                                               

سادگی را من از همین غرایزعادی اموختم.

 

دوست داشتن بهانه زیستن است.

 

جاده بهترازهر کسی دردغربت رامی فهمد.

+نوشته شده در 85/01/10ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

تنهایی نیمکت زردی برگها راتاترنم باران انتظارمی کشد.

 

یادمان باشداگر خاطرمان تنهاماند

                                        طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم.

 

عشق را درهرزگی گم کرده اند        

                                        عاشقی راننگ مردم کرده اند.

+نوشته شده در 85/01/10ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

به که دل باید بست؟

به که شایددل بست؟

سینه هاجای محبت همه ازکینه پراست.

هیچ کس نیست که فریاد تورا گرم پاسخ گوید.

نیست یک تن که دراین راه غم الوده قدمی راه محبت پوید.  خط پیشانی هر

کس / خط تنهایی اوست انان که گلچین گل امروزند همه هستی سوزند.

نقش هر خنده که به روی لبی می شکفد نقشه ای شیطا نیست.

هر نگاهی که توراوسوسه ی عشق دهد حیله ای پنها نیست.

من پری کوچک وغمگینی رامی شناسم که دراقیانوس مسکن دارد.

پری کوچک وغمگینی که ازیک بوسه می میرد وسهر گاه بایک بوسه به

دنیا خواهد امد ودلش را دریک نی لبک چوبین می نوازد ارم ارام....

 

+نوشته شده در 85/01/10ساعت10lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

ارزو

 

همیشه تنها ارزوم تو بودی/توبودی تنها ستاره ئ شبهای تارم .

 

برای رسیدن به تو ای عزیز جز انتظار کاری نداشتم ای خوب من

 

کاش تو این دنیا انتظار وجود نداشت حتئ اگر زیبا بود.

 

کسی نیست جواب چرا های مرا گرم پاسخ گوید کسی

 

نیست حتئ

 

برای یک بار هم که شده جواب سوال های نا تمام مرا به دهد.

 

همگی مان از ان سوی دنیا پرتاب شده ایم و در نهایت به همان جا باز

 

خواهیم گشت ومن اگر از ابتدا با تو بودم دیگر تا انتها نخواهم بود

 

کاش در این دنیا همه یک دل ویک رنگ بودند اینک دلها به ظاهر

 

در کنار هم هستند وبرای هم اما در حقیقت فرسنگها راه با هم فاصله دارند

 

بااین که دیگر نیستی خاطراتت را دوست دارم .

 

برای ان که رفت ومرا تنها گذاشت

 

برای ان که برای من همیشه هست یادش حتی اگر

 

نباشد خودش

+نوشته شده در 85/01/05ساعت16lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

فاصله

 

اسمان می بارید خورشیدی نمی تابید

 

ستاره ای نمایان نسیت مهتابی دیگر نیست

 

اسمان ابری ست قلبها سنگی ست

 

دیوار فاصله میان انسانها بسیار بلنداست

 

فاصله غربت وبی کسی وتنهائی میرود تا بینهایت

 

چشمهایم خیس است گوئی اسمان چشمان من هم ابریست

 

                       

+نوشته شده در 85/01/05ساعت16lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

به نظرمن عشق یعنی خوشبختی دیگران را با

 

 خوشبختی خود

 

کامل ساختن است به نظر شما چطور؟

 

خوشحال میشم که نظر شما رو هم بدونم.

+نوشته شده در 85/01/05ساعت16lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

کوچه باغ

 

حالا باید سفر کرد اری سفر به کوچه باغ خاطراتم به انجا که عمری را در ان سرکردم. به انجا که بهترین روزهای زندگی ام را گذراندم به انجا که همه ی

خوبی ها وبدی ها را دران مدفون کردم . تمام این روزها همه در خواب بود .

خواب کوچه باغ خاطرات زیبا بود اما زود گذشت .

زمانی بیدار شدم که اثری از هیچ کس نبود زمانی که همه چیزتمام شده بود و

من به این باوررسیده بودم که دیگر مرده ام .

در این مدت به درون خودم/به عقایدم واعتمادی که به دیگران داشتم به همه و همه

شک کردم اما امروز  دیگر اعتمادی وجود ندارد/عشق وعلاقه ای هم نیست .

اما باز هم خواهم رفت به کوچه باغ خاطراتم و نگاهی خواهم کرد به تک تک انها

واشک خواهم ریخت که چراهمه در خواب بود.

خواب هم باز یگر ماهریست.

از این بعدزندگی معنای دیگری خواهد داشت . زندگی به من فهماندکه

زندگی را هرطور که نگاه کنی زیباست.

+نوشته شده در 85/01/05ساعت16lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

  

تنهایی                                                           

دردناکتر ین تنهایی ان است  که درجمعی تنها باشی    

ونگاه ملتی  رابی جواب بگذاری  وگریه  بی صدایت راندیده

بگیرندودستی راکه به امید همدردی دراز کردی از خو یش

برانند.  اری درد ناک ترین تنهایی ان است که برای همگان

غریبه  باشی وتنها اشنا خودت  باشی  وخودت  تنها.

 

+نوشته شده در 85/01/05ساعت16lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

نگاه                        

 

اسمان دلم گرفته است می خواهم پرواز اعتماد را تجربه کنم

می خواهم بالهایم راباز کنم . می خئاهم از تنها یی بگریزم تا

به ارمش خاطر برسم .

ابر ها بر فراز اسمان در هم پیچیده اند باد می وزد نمی خواهم

بایستم .

می خواهم انسان ازادی باشم تا زندگیم غرق در شکوفه شود.

اسمان دلم گرفته است برانچه دل خواه من است حمله نمی برم.

با خود وفا دار می مانم و اعتماد می کنم چون بی اعتمادی چفت

و بست غرور است.

دیگر به تنهایی خود پناه نخواهم برد چون دیگر کسی را دارم که

احساسم راو اندیشه ام را با او قسمت کنم ومی دانم هر دو نیازمند

نگاهی هستیم که اسوده شویم .

            بهترین نگاه نگاهی است که از پنجره دل باز شود  

+نوشته شده در 85/01/03ساعت20lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

     

فراق                                 

ایا زمانی باز میگردی تا در کنارت سبز تر باشم

 

من هستم وچشم انتظاری ها من هستم و

 

شبهای طولانی

 

اینجا در این تنهایی مطلق و شورش طوفان

 

سنگین دل

 

تنها غریق خسته عشقم وا مانده در دریای

 

طوفانی با

 

چشم ها ی تشنه دیدار در لا به لای اسمان

 

دل

 

دنبال چشمان تو می گردم در این هوای سرد

 

بارانی

 

برگرد فراق را چایان بده بوته خشک دلم را سبز

 

 کن

 

 

اسمان دلم را پر ستاره کن .

+نوشته شده در 85/01/03ساعت20lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |

   به نام تنها حامئ

 

می خواهم پروازبه انجا که همهگان عشق را به معنای حقیقی اش باور کرده اند

وستایش کنم انهایی راکه در این دنیای پراز دام می گویند عشق نیازمند رها ئی ست

نه تصاحب .

می خواهم پرواز کنم تا جایی که اسمان تمام شود ودنیای دیگری اغاز شود وبه انها

به گویم من از دنیای بی مهری ودروغ امده هم به دنیای شماوشما را می ستایم که برای

یکدیگر مامنی هستید ویاوری . پرواز کنم تا به خانه ای رسم که نور دلچسبش گرمی

بخش دلم باشد .

 

+نوشته شده در 85/01/03ساعت20lv[hk ,lمرجان ومرتضی توسط مرجان و مرتضی | |