|
بال پرواز در کوچه ی ما اوازی نیست ستونهای نرده را پیچک اندیشه فرو بلعیده ... در اسمان هم سیاهی بود هم ستاره ... زمین هم من هستم وتو .... سفر دیگری نیست به باغ به درود .... دیگر بیهوده ست ماند نمان شب از شاخه نخواهد ریخت ... بعد رفتنم به خواب شاید چهره ی دیگریا باغی دیگر ی را در خواب ببینی بدرود .... در کوچه ی ما اوازی نیست دیگر پیداهایم نا پیدا شد .... اندیشه من جاده ی مرگ اندیشه تو رسیدن به دریچه ی روشن خدا سیاهی شب " ستاره ها و بودن من وتو افسانه نبود اما دیگر بودنمان خاطره شد ... سیاهی شب رویای بی اغاز نبود ... اسمان پر از ستاره های غمگین است حتی انها هم از رفتنم غمگینند بدرود ای ستاره ها رشته ی ما گسست " شکست " پیوند سنگی ما شکست پر هایم اوج پریدن گرفت ... من به جاده ی مرگ نزدیکم اما تو را میبینم که هر چه میگذرد به دریچه ی روشن خدا نزدیک میشوی .... برای من مرگ امد برای تو پرنده ی خوشبختی .... دیگر نگران نیستم از رفتنم خوشحالم .... برای رسیدن تو به دریچه ی روشن خدا خوشحالم من پیش میروم و میدانم که چشم خدا هم از رفتنم تر میشود دیگر در کوچه ما اوازی نیست ... بالهای پروازم اوج پریدن گرفت زمین واسمان رو به تو میسپارم .... کوچه ی بی اواز را به تو می سپارم تا در ان سوی جاده ها صدای اواز خوشبختی را بشنوم از بودنت خوشحالم ... امید دارم که روزی صدای اواز خوشبختی را در انسوی جا ده ها بشنوم .... به امید بهترین روزها برای همه .... گل یخ جاویدان باشید ....
مسافر کهنه میان لحظه وخاک مانده بودم به ابدیت می نگریستم سر که برداشتم خود را دیدم که به اب روان نزدیک بودم . اهنگ دریا را می شنیدم ... خاک را دیگر نمی دیم بالهای پروازم شکسته بود . جای پایی نبود فقط من مسافر کهنه ی انجا بودم . نزدیک من دریا بود وشب پردرد " شبی پراز تنهایی پر از غم های مدفون شده . پاهایم می لرزید وفقط در ان حوالی صدای اهنگ دریا را می شنیدم من به دنبال سایبان ارامش بودم اما خودرا در کجا یافتم . دوست داشتم فریاد بزنم که من اینجا تنها ماندم اما افسوس که صدای فریادم را فقط دریا می شنید . دوست داشتم در ان حوالی پرتگاهی بود ومن به دریا وشب وخاک بدرود میگفتم ومی رفتم .... من مسافر کهنه ی اینجا هستم.... من دلم می خواهد خانه ای این پست هم از گل یخ قبول کنید خوشحالم که سال جدید با شما دوستان هستم مثل سالهای قبل .... براتون بهترینهارو ارزو میکنم .... امیدوارم خدا یه کوچولو هم نگاهی به دل یخ کرده ی گل یخ بندازه ومن ازش بخوام که شمارو به ارزوهاتون نزدیک کنه وووووو دوستون دارم .... گل یخ همیشه تنها
کاش کاش همچون قاصدکی در باد بودم جاویدان باشید
آنگاه كه دوستت دارم از طرف دوستی عزیز در نهایت تولدم مبارک
به نام خدای مهربون کنار ارزوی امدنت اسمان زندگی ام مکثی کرد . بی تاب امدنت شدم توشه ای از اشک شبانه و دفتر دلتنگی ها را با خود اوردم . دفتری که در همه تنهایی ها بار تنهاییم را به دوش کشید . گلدانی از عطر محبوب ها اورده ام حالا امده ام جواب تمام چراهایم را از توبگیرم چرا خیال روی تو ازچشمان سیاهم سوسو می زند ؟ چرا با دلتنگی من یکی شده ای ؟ واین بار چرایی محکم تر از همه چراها چرا همنشین نفسهایم شده ای ؟ چشم در چشم من می دوزی و فقط سکوت .... به همین سادگی ؟ با عطر اشنای اینهمه ارزو چه کنم ؟ به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است ..... بیا ای روشن ای روشنتراز لبخند شبم راروز کن درزیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است ........... تا پستی دیگر : جاویدان باشید . گل یخه یخ
دل من دل من یه روز به دریا زد ورفت پشت پا به رسم دنیا زد ورفت پاشنه کفش فرارو ور کشید استین همت وبالا زد ورفت یه دفعه بچه شدوتنگ غروب سنگ توی شیشه فردا زدورفت دفتر گذشته هارو پاره کرد نامه فرداهارو تا زد ورفت حیونی تازگی ادم شده بود به سرش هوای حوا زد ورفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد ورفت هوای تازه دلش می خواست ولی اخرش توی غبارازدورفت دنبال کلید خوشبختی می گشت خودشم قفلی رو قفلا زد ورفت جاویدان باشید
دل من دل من به اندازه ی برگهای درخت ترس توش هست نگاه من به نهایت خودش رسیده در سکوت خودم غرق شده بودم ... پشت دیوار بلند زندگی کنار درختی نشسته ام با نگاهی که به نهایت خود رسیده خیره به دور دستها شده ام تا شاید بخشی از گذشته را ببینم اما چه حس غریبی داشتم حسی که هرگز درکش نکرده بودم به ترسهایم فکر میکردم به برگهایی که تک تک از درخت به زمین می افتادند ... اونها ترسهای من بودن من به کجای زندگی رسیده ام پشت این دیوار بلند چه می کردم ؟ نگاهای من به نهایت خودش رسیده بود ... من چه باید می کردم با ترسهایی که تک تک نمایان می شدند من چه باید می کردم با نهایت نگاههایم ... به انتهای بازی رسیده ام به جایی رسیده ام که فقط من بودم وترس وخدا ترس من بخشی از زندگی من بود برگهای درخت کنارم روی زمین پهن بودن .... بازی خوبی بود .... بازی من وترس ..... گل یخ
گنجشک روح درقاب این اینه ها خودرا نمی بینم . چیزی به جز یک بهت بی معنانمی بینم دنیابه زشتی های پلک فهم من خندید شاید شبیه مردم دنیا نمی بینم گنجشک روحم لا به لای شاخه ها یخ زد نه ! سنگ هم دردست ادمها نمی بینم تصویری ازتبعیض سرد چشمها اری دراین دنیا ذره ای گرما نمی بینم درمنطق این شبه ادمهای قلابی جایی برای عشق هم حتی نمی بینم گم شدصدایم درگلوی بادها مردم درقاب این اینه ها خود رانمی بینم . جاویدان باشید
در عرصه زندگی پس ازپایان یافتن جهان " پس از مرگ " من یافتم خود را در قلب زندگی . خود را بیافریدم وزندگی را مردم " جانداران و چشم اندازها را ونشان گرفتم از عشق و اموختم درشبان وروزان که عشق انسان در چیست ؟ به انسان چنین یافتم پاسخ : و گفتم با خود این هم پنجره واین هم باغی فراسوی پنجره ... مردم می خورند تا زنده بمانند " این را پیوسته با خود تکرار می کنم . ان چه اهمیت دارد زندگی ادمی ست . زندگی انسان اهمیت بسیار دارد . ارزش زندگی از از ارزش هرچیز بیشتر است . از ارزش انهمه که او پدید اورده است . انسان گنجی شایان است . این را سرسختانه با خود تکرار می کنم ! باخود می گویم : امواج را با سرانگشت خود لمس می کنم ! باجریان رود سر گفتگو باز می کنم ! انسان با اب به گفتگو نشست ! با ماه به درد ودل پرداخت با گلها و با باران سر سخن باز کرد با زمین " با پرندگان " با اسمان .... گل یخ
اواز خوشبختی در کوچه ی ما اوازی نیست ستونهای نرده را پیچک اندیشه فرو بلعیده ... در اسمان هم سیاهی بود هم ستاره ... زمین هم من هستم وتو .... سفر دیگری نیست به باغ به درود .... دیگر بیهوده ست ماند نمان شب از شاخه نخواهد ریخت ... بعد رفتنم به خواب شاید چهره ی دیگریا باغی دیگر ی را در خواب ببینی بدرود .... در کوچه ی ما اوازی نیست دیگر پیداهایم نا پیدا شد .... اندیشه من جاده ی مرگ اندیشه تو رسیدن به دریچه ی روشن خدا سیاهی شب " ستاره ها و بودن من وتو افسانه نبود اما دیگر بودنمان خاطره شد ... سیاهی شب رویای بی اغاز نبود ... اسمان پر از ستاره های غمگین است حتی انها هم از رفتنم غمگینند بدرود ای ستاره ها رشته ی ما گسست " شکست " پیوند سنگی ما شکست پر هایم اوج پریدن گرفت ... من به جاده ی مرگ نزدیکم اما تو را میبینم که هر چه میگذرد به دریچه ی روشن خدا نزدیک میشوی .... برای من مرگ امد برای تو پرنده ی خوشبختی .... دیگر نگران نیستم از رفتنم خوشحالم .... برای رسیدن تو به دریچه ی روشن خدا خوشحالم من پیش میروم و میدانم که چشم خدا هم از رفتنم تر میشود دیگر در کوچه ما اوازی نیست ... بالهای پروازم اوج پریدن گرفت زمین واسمان رو به تو میسپارم .... کوچه ی بی اواز را به تو می سپارم تا در ان سوی جاده ها صدای اواز خوشبختی را بشنوم از بودنت خوشحالم ... امید دارم که روزی صدای اواز خوشبختی را در انسوی جا ده ها بشنوم .... به امید بهترین روزها برای همه .... گل یخ جاویدان باشید ....
|
About![]()
زندگی Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 Links
مرد بارانــــــی
وب مسنجر
گل عشق |